دو متر و اندی!
دو متر و اندی زبان... برای یه پسر کوچولوی سه ساله زیاد نیست؟؟؟ از سر مزار اهل قبور داریم برمیگردیم... با حالتی اندوهناک میگی: زن منم فوت کرده بود... بردمش بیمارستان... براش دعا کنید بهم میگی: مامان یه دونه پسر بیشتر نداری... اونم دعوا میکنی؟!! میگی: مامان جون... ما با هم دوستیم همیشه یادت باشه... سر سفره افطار نشستیم ... سرتو گذاشتی رو پاهات و بالا نمیاری... هی میگم بردیا پاشو... چی کار میکنی مامان؟؟؟ میگی: دارم دعا میخونم وقتی میخوای غذا نخوری میگی: نمیدونی من روزه ام... هوا خاموش بشه میخورم.. سر افطار میگی: یعنی چی؟؟؟ شام باید بخوریم.... اینا صبحانه ست.....
نویسنده :
مامان نسرین
2:20








